تبليغاتX
سوختگان
لاله ام کز داغ تنهایی به صحرا سوختم
 

حرفها بر سر دلم عقده کرده است ... چندین روز است نگذاشته اند حرف بزنم ... میخواهم گوشه ای بنشینم و کمی تنها باشم ، حرف بزنم ، بنویسم ، بگویم ...

انگشت هایم خمیازه میکشند باید بنویسم ، این حرفها را نمیشود تحمّل کرد ، بیشتر از این در دل نگاه داشت ... ورم میکند و رنجم میدهد ... !!

 

ای مرغک اسیر !

به بالهای ناتوان و پروازهای در قفس مرغ اسیر دیگری چشم مدوز !

به ترانه هایی که در قفس میخواند گوش مده !

قفست را به قفس آهنین او نزدیک مساز !

خود را در دو زندان گرفتار مکن !

ای تو که جوشان حیاتی و سرشار زندگی ، از این کویر خشک و تافته بشتاب بگذر !

خود را به چشمه ی آبی ، سایه ی درختی ، پناه سرد و استوار کوهی ، آبادی ای برسان !

 

ای مرغک اسیر !

که در باغی دور دست میخوانی ، زمستان است .

تندبادهای سرد و زوزه کش را نمی بینی که از دل یخچال های مهیب و بزرگ کوهستان ها برمیخیزند و همچون لشکر وحشیان بیرحم و خونخوار بر زمین ما می تازند ؟

 

ای مرغک اسیر !

که در باغی دور دست میخوانی ، زمستان است .

این باغستان را نمی بینی ، که در زیر شلاق های بیرحم این جلاد ، از وحشت سکوت کرده است ؟

نمی بینی که غارتگران وحشی چگونه بر این باغ ها تاخته اند و فرش مخملین سبزه ها را برچیده اند ؟

 

ای مرغک اسیر !

که در باغی دور دست میخوانی ، زمستان است .

گیسوانت را کنار زن و بناگوشت را در آینه ی چشمان من ببین !

ببین که سیلی بیرحم سرما چگونه آن را برده است ؟

سرخی آن ، سرخی آزردگی سیلی های پیاپی و خشمگین زمستان است .

من آنرا می بینم . من درست تر از تو می بینم .

 

ای مرغک اسیر !

که در باغی دور دست میخوانی ، زمستان است .

مگر بانگ زاغان سیاه شوم به گوشت نمی خورد که چگونه شاد و آسوده فریاد می کشند ؟

و سردی زمستان و پژمردگی سبزه زاران و مرگ صدها غنچه ی نشکفته ای که در دامن مادر افتاده اند ، آنان را به نشاط آورده است و بر در و دشت ، حکومت بخشیده است ...

 

ای مرغک اسیر !

که در باغی دور دست میخوانی ، زمستان است .

تو آوای محزون را در قفسی میخوانی ، از میان هیاهوی گوشخراش زاغان زشت و شاد که آسمان را سیاه کرده اند ، می شنوم .

و تو نیز نغمه های غمگین مرا که از دور دست می آید ، می شنوی و میدانی که در این باغستان افسرده که در زیر سُم ستوران لشکر زمستانی پایمال گشته و بر ویرانه های یخ بسته و خاموشش کافور مرگ ریخته اند ، و اندام بی روح هزاران غنچه ی ناکام را در کفن سپید پوشانده اند ، همچون تو مرغی هست که در باغی دور دست می خواند .

 

ای مرغک اسیر !

که در باغی دور دست میخوانی ، زمستان است .

تو سرت را از لای میله های قفست بیرون میار !

خاموش باش !

در کنج قفست آرام گیر !

سرت را در زیر بالت پنهان کن !

منقارت را در پرهای نرم و رنگینت فرو بر !

 

ای مرغک اسیر !

که در باغی دور دست میخوانی ، زمستان است .

ای پرستوی اسفندی !

بهار مرده است .

 

 عشق یعنی سنگ صلح بین لبُ فریاد و  .... « سکـــوت » تا ابد اشک ندامت ریختن !!

« سکـــوت » است و گاه « نگــــــاه » ...

غريبه ! اين دردی مشترک است كه ناتوانیم از نگریستن در چشمان يكديگــر ... !

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم آبان 1385ساعت 20:23  توسط داداش کُمار  |