تبليغاتX
سوختگان
لاله ام کز داغ تنهایی به صحرا سوختم

 

 

میروم دلمُردگی ها را ز سر بیرون کنم

                         گر فلک با من نسازد چرخ را وارون کنم

بر کلام ناهماهنگ جدایـــــــی خط کشم

                         در سرود آفرینــــش نغمه ای موزون کنم

 

زندگی رسم خوشآیندیست

زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ

زندگی پرشی دارد اندازه ی عشق

زندگی چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یاد من و تو برود

زندگی حس غریبیست که یک مُرغ مهاجر دارد

زندگی سوت قطاریست که در خواب پُلی میپیچد

زندگی گُل بتوان ابدیّت

زندگی ضرب زمین در ضربان دلهاست

زندگی هندسه ی ساده ی تکرار نفسهاست

هر کجا هستم باشم  آسمان مال من است

پنجره ، فکر ، هوا ، عشق ، زمین مال من است

آری ! آری ! زندگی زیباست

زندگی آتشگهی دیرنده پابرجاست

گر بیفروزیش ! رقص شعله اش در هر کران پیداست

ورنه خاموشی است و خاموشی گناه ماست ...

 

پ جبران میفرماید : کسانی هستند که حقیقت را در درون خود دارند ، ولی آن را بر زبان نمی آورند ... در سینه ی این گونه کسان است که روح در سکوت آهنگین خود خفته است .

 

گوهر خود را هویدا کن

                   کمال این است و بس !

خویش را در خویش پیدا کن

                   کمال این است و بس !

چند میگویی سخن از درد و عیب دیگران ؟ خویش را اوّل مداوا کن

                                                                     کمال این است و بس !

پند من بشنو بجز با نفس شوم بدسرشت ، با همه عالم مدارا کن

                                                                      کمال این است و بس !

چون بدست خویشتن بستی تو پای خویشتن ، هم بدست خویشتن واکن

                                                                      کمال این است و بس !

 

 

رسیده ام به ناکجا ...

از این پرنده کُشتنُ از این قفس فروختن

خیلی ممنون از این همکاری قشنگتون با « سوختگان » ... سپاسگذارم !

                                                                برای همیشه خدانگهدار !

 

 

 پایان

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم آبان 1385ساعت 20:46  توسط داداش کُمار  | 

 

طلاجونم !

به غم كسي اسيرم كه ز من خبــر ندارد       

                                   عجب از محبّت من كه در او اثــــــر ندارد

غلط است هر كه گويد دل به دل راه دارد           

                                   دل من ز غصه خون شد دل او خبر ندارد

 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم آبان 1385ساعت 21:19  توسط داداش کُمار 

 

حرفها بر سر دلم عقده کرده است ... چندین روز است نگذاشته اند حرف بزنم ... میخواهم گوشه ای بنشینم و کمی تنها باشم ، حرف بزنم ، بنویسم ، بگویم ...

انگشت هایم خمیازه میکشند باید بنویسم ، این حرفها را نمیشود تحمّل کرد ، بیشتر از این در دل نگاه داشت ... ورم میکند و رنجم میدهد ... !!

 

ای مرغک اسیر !

به بالهای ناتوان و پروازهای در قفس مرغ اسیر دیگری چشم مدوز !

به ترانه هایی که در قفس میخواند گوش مده !

قفست را به قفس آهنین او نزدیک مساز !

خود را در دو زندان گرفتار مکن !

ای تو که جوشان حیاتی و سرشار زندگی ، از این کویر خشک و تافته بشتاب بگذر !

خود را به چشمه ی آبی ، سایه ی درختی ، پناه سرد و استوار کوهی ، آبادی ای برسان !

 

ای مرغک اسیر !

که در باغی دور دست میخوانی ، زمستان است .

تندبادهای سرد و زوزه کش را نمی بینی که از دل یخچال های مهیب و بزرگ کوهستان ها برمیخیزند و همچون لشکر وحشیان بیرحم و خونخوار بر زمین ما می تازند ؟

 

ای مرغک اسیر !

که در باغی دور دست میخوانی ، زمستان است .

این باغستان را نمی بینی ، که در زیر شلاق های بیرحم این جلاد ، از وحشت سکوت کرده است ؟

نمی بینی که غارتگران وحشی چگونه بر این باغ ها تاخته اند و فرش مخملین سبزه ها را برچیده اند ؟

 

ای مرغک اسیر !

که در باغی دور دست میخوانی ، زمستان است .

گیسوانت را کنار زن و بناگوشت را در آینه ی چشمان من ببین !

ببین که سیلی بیرحم سرما چگونه آن را برده است ؟

سرخی آن ، سرخی آزردگی سیلی های پیاپی و خشمگین زمستان است .

من آنرا می بینم . من درست تر از تو می بینم .

 

ای مرغک اسیر !

که در باغی دور دست میخوانی ، زمستان است .

مگر بانگ زاغان سیاه شوم به گوشت نمی خورد که چگونه شاد و آسوده فریاد می کشند ؟

و سردی زمستان و پژمردگی سبزه زاران و مرگ صدها غنچه ی نشکفته ای که در دامن مادر افتاده اند ، آنان را به نشاط آورده است و بر در و دشت ، حکومت بخشیده است ...

 

ای مرغک اسیر !

که در باغی دور دست میخوانی ، زمستان است .

تو آوای محزون را در قفسی میخوانی ، از میان هیاهوی گوشخراش زاغان زشت و شاد که آسمان را سیاه کرده اند ، می شنوم .

و تو نیز نغمه های غمگین مرا که از دور دست می آید ، می شنوی و میدانی که در این باغستان افسرده که در زیر سُم ستوران لشکر زمستانی پایمال گشته و بر ویرانه های یخ بسته و خاموشش کافور مرگ ریخته اند ، و اندام بی روح هزاران غنچه ی ناکام را در کفن سپید پوشانده اند ، همچون تو مرغی هست که در باغی دور دست می خواند .

 

ای مرغک اسیر !

که در باغی دور دست میخوانی ، زمستان است .

تو سرت را از لای میله های قفست بیرون میار !

خاموش باش !

در کنج قفست آرام گیر !

سرت را در زیر بالت پنهان کن !

منقارت را در پرهای نرم و رنگینت فرو بر !

 

ای مرغک اسیر !

که در باغی دور دست میخوانی ، زمستان است .

ای پرستوی اسفندی !

بهار مرده است .

 

 عشق یعنی سنگ صلح بین لبُ فریاد و  .... « سکـــوت » تا ابد اشک ندامت ریختن !!

« سکـــوت » است و گاه « نگــــــاه » ...

غريبه ! اين دردی مشترک است كه ناتوانیم از نگریستن در چشمان يكديگــر ... !

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم آبان 1385ساعت 20:23  توسط داداش کُمار  | 

 

 

از این دنیای بی حاصل کسی چیزی نمیدونه

دو روز آفتاب و مهتابه ، دو روزم باد و بارونه

مخور غم ای دل رسوا ! هوا ابری نمیمونه

 

هوا تاریکه و سرده ، دل افسرده پر خونه

مپرس از من که غم تا کی ؟ چه می پرسی ز دیوونه

ولی اینو بدون ای دل : هوا ابری نمیمونه

 

هوا سرد و دلم سرده ، زمستونه زمستونه

دلم چون مرغکی بی پر ، گرفتاره ، پریشونه

دلا از غم چه می پرسی ؟ هوا ابری نمیمونه

 

نترس از برف و از بارون ، دو روزی بر تو مهمونه

میاد از راه فروردین ، درختا میزنن جوونه

نترس از غرّش توفان ! هوا ابری نمیمونه

 

بنفشه در میان خرزه ها پر میشه دونه

پرستوها میان بیرون دیگه از گوشه ی لونه

بخند ای دل به تاریکی ! هوا ابری نمیمونه

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم آبان 1385ساعت 21:10  توسط داداش کُمار  |