گفتنی را فرصت گفتار نیست
دیدنی را رخصت دیدار نیست
با سلام به همه ی دوستانم !! امروز یکشنبه مورخ ۳۰/۷/۸۵ مصادف است با پایان دوره ی آموشیم در خدمت مقدس سربازی ...
مراسم تالیف جشن سردوشیمان با هدایت امیر سرتیپ « سید ناصر حسینی » برگزار شد . سرهنگ توپخانه ی ستاد « علیرضا شناس خوش » فرمانده ی مرکز آموزشی ۰۱ نزاجا دوره ی ۱۰۵ آموزشی را به نام « هجرت » معرفی فرمودند ...
دلم خواهد که دردم را بگویم دلیل درد و رنجم را بجویم
بپرسم از همه علت چه باشد پریده توی دو ماه رنگ و رویم
مرا از درس و دانشگاه بریدند و پایم را به سلمونی کشیدند
کچل کردند سرم را از سر زور غرورم را غروم را شکستند
مرا کَت بسته بردند سوی تهران نمیدانم یه جایی مثل زندان
همه آنجا پلیس بودند بجز من شدم مبهوت و مات و گیج و حیران
تنم کردند لباس رنگ خاکی به پایم چکمه های سینه چاکی
به من گفتند در این دوران عمرت نشو از خوب و بد هرگز تو شاکی
بشین پاشو فراوان دیده ام من شب و روز حرف زور بشنیده ام من
اگر گاهی ز بی خوابی زدم چرت طواف میله پرچم کرده ام من
همه بار من بیل و تفنگ است یه پایم در رژه بشکسته لنگ است
کسی حرف مرا باور ندارد میگن این پا طلائی بس زرنگ است
کنون دانسته ام مادر که بوده همیشه با من به نرمی تا نموده
عجب بی شرم و رویی بوده ام من فلک این مرثیه بر من سروده
ولی فرمانده مان مرد خدا بود به درد و رنج سرباز آشنا بود
معافم کرده از رزم و دویدن و این پایان کل ماجرا بود