الهی !
الهی ! این سوز ما امروز درد آمیز است ! نه طاقت به سر بردن نه جای گریز است !
این چه تیغ است که چنین تیز است !!؟
الهی ! درد میدانم و دارو نمیدانم !!
الهی ! تو شفا ساز که از این معلولان شفای ناید !
تو گشایشی ده که از این بند یان کاری نگشای !
به سامان آی که سخت بی سامانیم !
جمع دار که بس پریشانیم !
دانایی ده که از راه نیفتیم ! بینایی ده که در چاه نیفتیم !
نگاه دار تا پریشان نشویم ! به راه دار تا پشیمان نشویم !
بیاموز تا راه از چاه بدانیم !
بر افروز ! بر افروز تا در تاریکی نمانیم !
همه را از خود رهایی ده ! همه را با خود آشنایی ده !
همه را از مکر اهرمن نگاه دار !
همه را از فتنه ی نفس آگاه ساز !
از نفس بدم رهایی ده یا رب !
از قید خودم رهایی ده یا رب !
بیگانه ز آشنا و خویشم گردان یعنی به خود آشنایی ده یا رب !
یارب ! یا رب ! ز شراب عشق سر مستم کن !
و ز عشق خودت نیست کن و هستم کن !
و ز هر چه بجز عشق تهی دستم کن !
یکباره به بند عشق پا بستم کن !
الهی !
الهی ! آنکه تو را دشمنی آموخت ، سوخت !
آنکه جوهر حیات شناخت ، لب دوخت !
آنکه دم از بیگانگی زد ، آشنایی نیاموخت !
دل جایگاه مهر است نه جای جوشش و کینه !
جان از دوستی جان گیرد و کینه با کینه !
دوستی کلید درهای بسته است و مرهم دلهای شکسته !
چه زیباست جهان اگر بینایی آموزیم
و چه مهربانند جهانیان اگر دریچه ی پر از مهر را بگشاییم !